اسیر میله های زندانم دورم از بخت واقبالم\ مادر جان بی پناهم به هر دری میزنم کسی نمیده جوابم\ مادر جان زندان و تاریکه عمر من به خدا فقط یک شبه\ فردا زود وقت مردنه توی گوشه های زندان پر از غمه\ مادر جان چشم به راه مرگم خودت میدونی که نمونده عشقم\ دلم چند خط نامه نوشته که تودنیا خوشی ندیده\ چرا باید قسمتم این باشه همش تاریکی وغم باشه\ خدایا برس برس به فریادم برس به داد دل همیشه تنهایم\ توی دنیا گریه بود کارم خدا حافظ مادر که بی پناهم
سلام.چقدر از غم و مردن و بخت بد حرف زدید.یعنی یه ذره هم امیدی نیست؟میشه یه کم هم از امید بگید؟ از نور؟از روشنایی؟
سلام. اخه که شما از حالم خبر ندارید اگه شما هم یه بار دلت شکست شما هم از این حرفا میگید حتی ازتون یه شاعر میسازه انشاا... که هیچ وقت دلت شکسته نباشه